سَنگ ها بَر بَسترِ فِلِز
رویایِ خیسِ سَروهایِ وَلیعَصر را
در غُروبی ک:
جَزیره یِ جِنازه ها
مَبهوتِ نگاه کلاغ هایِ سیمانی ست.
جذّابِ بيحَدْ، دافِعْ شنيدهاي، خواهي ديد! * راستے رهنما
سَنگ ها بَر بَسترِ فِلِز
رویایِ خیسِ سَروهایِ وَلیعَصر را
مَبهوتِ نگاه کلاغ هایِ سیمانی ست.
طرحِ گُلدانِ شمعدانی، رویِ آهنی از پله کانِ قدیمی حَک کنند
مُشرف ب اُتاقِ مهدی، ک از سَقفِ آن گُربه ای آویخته
با دهانی ک خوابِ شَهوت می ریزد
با تنه ای تَراش کاری شده
بَرجسته
از حروفِ درهم غلطیده ی
هـ
و
س
بالایِ سَنگ: باکِره ی نَرسیده بُگذارند، میانِ بَرگ وُ چاقاله
ای معلوم:
معلولِ خوابِ رَفته در خاک ام
نگاه
ام،
هَوَس
ام را در پیرهنِ تو جا گُذاشته ام.
"در وَقتِ مَرگ
فِهرستِ کین، اگرم بود
اَنگور می شدم
و می فِشُردَمَم!"
از یداله رویایی (هفتاد سنگِ قبر)
وَ شعرِ:
در وَقتِ فُرصت
قرار، اگرم بود
شاتوت می شدم
وَ می فِشُردَمَت.
"یوسف ی"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محمد حسين مدل -
تأثير پذيری و تقليد چه تفاوتهايی با هم دارند ؟
در راه بود
ك كوچْ:
از شيحههايِ وَحشيِ تمساحْ پُر شد.
در رودي ك مَزارعِ چشمهايِ از جانْ گذشته،
ميرفت
تا شُهودِ دندانْ را
در بارِشِ گوشتهايِ مُعَرّقْ
ب بويِ عَلفْ
مَسلوخِ غريزههايِ بيغَرضْ كند.
قرار، اگرم بود
شاتوتْ ميشدم
وَ ميفِشُردمتْ
عَقیمِ انقباض...
در وسعتِ حجمهایِ گُریخته
هالهای از زردی...
در برهوتِ هذیانیِ زمان
فاصله در اِبهام است
فاصله میانِ ایهامُ ایجاز
نَقدِ رابطه می کند.
میرسد
ناگهان
هر چ هست
چشم است ک ب زمین میریزد
لب از کِناره میرود
وَ شهر
پَرگار ِ خون میشود
طرحِ شاخِ يك بُز ِ نر ِ كوهي ب رنگ بنفش روي پيراهن مرجان حك كنند
و دهانِ يك شيرِماده كه به دندانِ لاشهي كفتار آويزان است
را برجسته بر سنگ بتراشند. و پايين سنگ، مجهول بگذارند.
اشياء تزييني: بازگشت ابدي همان، فسيل ِ خدا، ديلم، نگاه
متن در حاشيه
وَ
مجهول در مكاشفه.
و زاير كه از دیدار ِ مجهول ميآمد
يرملون را به لا ميداد تا خوانده نشود.
اي ذائقهي صبرُ تحمل
شيحهي معرّق شفق
سوگوار ِ چشمهاي پيادهست
سنگ فرشهايِ ذهنِ سرخِ مُرداد
تابوت عزايِ نگاهست
وَهم ِ همآغوشیِ مكرّرِ خر
راز ِ ماجراست
عَتيقه
وَ
كبوتر زاغه نشين
وَ
"كلمهي" ك راه را در خون ِ تو ميشويد
وَ
ذائقه در تو حل ميشود
مثلِ مَحاربْ با طنابْ
وقتي ميبينم:
ضَجهی سياه چالهی امامه
فتحِ خُرافه ميكُند وُ
شيعه در حريقِ اشك
جنون ِ حماقت را شيحه ميكِشد وُ
تجربهی كبودِ سالها جهالت را
ب عقد ِ خرما وُ مقتل نشسته است وُ
عقيم ِ عزایِ زَنجیر را
نذر ِ گريه ميكند وُ
وَحشت را علامتِ پرچمِ وَحشي
دلهره دارم
تلخ
در رنگِ كبودِ فلق هنگام ديده شد
و هزار اسبِ سر بريده
در حاشيه كمان صخرهي وحشت
اندوه ماهتاب را
در من ريخت
-
برهوتِ هذياني زمان
مرا در ابعاد صدفهاي ساحل فراقت
به زير ِ دريا برد
تا جايي در دور دست
شاهد
تولد
هزار
مرواريد
باشم.
اين درد ِ پهلو از ضايعهي نخاع انديشه
بر جادهي تجربه ميرود
اينجا هراس از شك بيمارت ميكند
با تني غلطيده در سُماقْ، سِماجت را ميمَكيد.
تلاطمِ اَبر بَر شقیقهی تگرگ
تصعیدِ باغ را
در آغوش مرگ
برهنه کرده است
نشسته انزوايي مُبهم
در صَمتِ دندان
در مسيرِ بارشَِ عاجِ فيل در دهانِ گُل
انگار وقوع حادثه
نزديكتر از من بود
ميل در رفتار سكوت من.
در اراضي باران
شستشو از طايفهي من آغاز شد
و در خلاء رود جاري شد
دره دريا شد
برافراشته
جزيزهي جنازهها
در هبوط .
در برودت شب انجماد
در مسير شعلهي تيز تيغ
چشم من عميق شد
چشم من شيار ثانيه شد.
ساعتي بعد
در امتداد يخ زدهي قطب كلام
لنگر عاج فيل
سبز شد
پروانه شد
خورشيد شد
شد.
در خیال نسیم سحر
در زیر چتر بیدی مجنون بود
که بر گونهاش شبنم عشق جاری شد
و در گود لبخندش درخشان نشست.
در یاد لحظهی ب شوق نشسته،
گل سوسن
خمیده روی صورت برکهای تنها بود
ك آب
آیینهی زلال طرح باران شد
و در چشم طراوتش بیوقفه شکست.
در این درخشان نشستُ در این بیِوقفه شکست بود
ک چشم گذر فصل خزان
ب طلایی شدن دستهاش بارور شد
و در سوگ برگهاش به ذوب نشست.
نشـسته انزوايي مبهم
رو در روي من
ميبينم
كه ردِ پايم
هزاران برگ پاييزي را تابوت است.
دو راهي جاده ترديد دام كمين است
و نابلد راه به خطا ميبرد قافله را
وامانده در تشويش صداي كلاغها
در حضور وهمي زرد
خواب ميبينم
ك گم شدهام.
با آيينهاي شكسته بدست
در هوايي معلق
آشكارا پاره پاره ميشوم
پنهان ميميرم.
نه ماهيام
و نه سنگ
وهمی سبزم
در وسعت رنگ پريدگي صورت عروسكي تو.
من اولین ستارهی سبزم
از نسل کهکشان وهم باران.
ک هر شب
خواب رختخواب سرما زدهی ذهن پر تحملش را میبیند.
و همچنان سفر در پيش است
و حادثه
گاز زده مثل سيب ترشيست
كه هنوز در رحم كال یک درخت
در کمین دستیست
چیده شده
و مرا رویائی
در پس اين پنجره سوگ ب برگ.
حُجرهي نگاهاَت
در تصعيدِ رويا وُ عروسك،
خوابِ چُغازنبيل ميبيند.
اهرام پولكي مقنعهي ايمان
در كشفِ ماموريتِ بنّايِ باستاني فسيلِ خدا شكست.
نگاه پنجره
در شيحهي معرق گل
حيران در انزوای زنبور است.
نگاه در عزیمت
تحلیلِ صریح در معادلات نامعلوم است
شرحِ مجهول
نگاه
در شیحه ی ذهن تمساح
تحليلي وحشي از دادههاي نامفهوم است.
عنصرِ نامحسوسي در تعقيبِ من
جا ميماند
طرِاحِ مُتصوّرِ آن علّتِ غايي